به گزارش شهرآرانیوز؛ زنگ ایستگاه و چراغ گردان و اعلام بلندگو در روزهای عادی اش هم استرس دارد، چه برسد به شرایط اضطرار و خاص. بروبچه های آتش نشانی از دلهره و تشویش مأموریت هر روزه شان بارهاوبارها گفته اند.
اما روایت این بار خیلی فرق می کند؛ مواجه شدن با مسائلی که آدم ها معمولا در زندگی روزمره دچارش نمی شوند، یک سوژه تمام نشدنی است؛ یک معدن بزرگ طلا برای ذهن آدم های نسل بعد و هزاران نفر که بعد از این سال ها به دنیا بیایند. آشوب و اغتشاش دی ماه، مشهد را با آتش و دود آمیخته کرد.
شهر زیر ضرب وشتم اغتشاشگران زخمی شد. حالا که دارم کلیدهای رایانه را تندتند می زنم تا عبارت ها برای روایتی دیگر کنار هم بنشینند، تن شهر هنوز زخم دارد. حال بچه های خدمت رسان شهرمان هم چندان خوب نیست. شوکه شده اند از جریان عجیب وغریب آشوب. برخی هایشان هنوز از این بهت، بیرون نیامده اند و فرصت می خواهند تا کمی حالشان بهتر شود. برخی هم به تدریج روایت هایشان را برایمان می گویند؛ هرچند همان ها هم حال خیلی خوشی ندارند.
حسین سالاری فر، فرمانده شیفت ایستگاه آتش نشانی معراج، یکی از همین آتش نشان هاست که آن روزهای پرآشوب در میدان بوده است. ایستگاه معراج کاملا تخریب شده است و بچه ها در ایستگاه های دیگر انجام وظیفه می کنند. با همه مصائب جسمی و روحی که دارد، برای گفتن از حال وهوای آن شب، همراهی مان می کند. هنوز گیج از هیاهوی اغتشاشگران چماق به دست است و بدن های غرق خون. همان اول کار می گوید: بشر گاه ترسناک می شود.
تأکید می کند: این ها که برایتان تعریف می کنم، قصه نیست؛ واقعیت است. پشت بندش می افزاید: آدم با مرگ راحت کنار می آید، ولی با اتفاق های این شکلی نه. هنوز باورم نمی شود؛ مگر می شود آدم این همه زمخت و وحشی و عصیانگر باشد؟
وصف ساعت ها و لحظه هایی که آن شب بر بچه های آتش نشانی گذشت، سخت است اما سالاری فر برای ثبت در تاریخ، ناچار به مرور کردنش می شود؛ می رسد به شب حادثه و اعلام حریق در منزل مسکونی نزدیک به ساختمان فرماندهی یگان ویژه: «مثل همیشه عازم محل شدیم، با سه خودروی اطفای حریق که شامل 9نفر می شد.
مشغول عملیات شدیم؛ شبیه همه عملیات های دیگر، اما بچه ها با گاز اشک آور غافلگیر شدند و بعد هم با سنگ و کلوخی که مهاجمان به سمتمان پرتاب می کردند، گیر افتادیم. آتش از پشت بام ساختمان، شعله می کشید اما امکان ادامه کار نبود. برای درامان ماندن خودرو و بقیه تجهیزات، سعی کردیم از محل دور شویم. چند نفر از بچه ها گیر افتادند. عقب خودرو آتش گرفته بود. اوضاع خیلی پیچیده و وحشتناک بود.
هر طور بود، سوار خودرو شدیم. نمی شد منتظر بقیه باشیم. یک خودرو هم که از آتش درامان می ماند، غنیمت بود. باید هرچه زودتر به جای امنی می رسیدیم. نزدیک ایستگاه با سنگ های بزرگ و کوچک به جان ماشین افتادند و بعد هم خودمان. ضربه سنگ به کلاه ایمنی، غافلگیرم کرد و بلافاصله هم صدای انفجار را شنیدم. جای درنگ نبود. خودمان را جمع وجور کردیم.
مشغول هدایت کردن ماشین ها به داخل ایستگاه شدیم. هشدار یکی از بچه ها باعث شد با قدرت و سرعت بیشتر کار را ادامه دهیم. می گفت از سمت بولوارتوس یک عده نزدیک می شوند. جمع نسبتا بزرگی بود و چوب و چماق به دست داشتند. نفهمیدم کی و چطور پشت بام ایستگاه را آتش زدند دود از اتاق فرماندهی هم بلند شده بود. خودروهای بیرون را به آتش کشیدند. درهای برقی را شکستند و وارد ساختمان شدند.»
او ادامه می دهد: گفتم آدم می تواند با مرگ کنار بیاید، اما با مرگ این شکلی نه. گریه ام گرفته بود. همه بروبچه های اداری و عملیاتی که اینجا می آیند، اینجا را دوست دارند. ایستگاه، خانه دوم همه ماست. همه ما چند دست لباس داریم، فنجان چای و وسایلی که روزمرگی هایمان را با آن، اینجا می گذرانیم. آن شب، مرگ در چندقدمی ام بود.
خودروهای شخصی در آتش حماقت اغتشاشگران می سوخت. بوی دود و سوختگی تا خانه پیرزن چند کوچه آن طرف تر می آمد. نفهمیدم بین آن همه شلوغی و هیاهو، چطور خودم را به خانه پیرزن رسانده بودم. آن شب فرشته نجاتم شد و در را برایم باز کرد. بوی سوختگی تمام نمی شد. چه شب سختی بود.
به گفته سالاری فر، با اینکه کلاه ایمنی، سپر ضربه سنگ شده بود، سرش آسیب دیده بود: «هیچ کدام از این ها مهم نبود. دلم شور می زد. مهم سوختن تجهیزات و ایستگاهی بود که سال گذشته، بیشترین آمار اطفای حریق و حادثه را در شهر داشت. روزانه بیش از 10عملیات از این ایستگاه انجام می شد. از احتمال خطر برای انبارهای محدوده خین عرب می ترسیدم.
احتمال بروز فاجعه وجود داشت اگر آتش به جان کارگاه های تولیدی چوب، انبارهای ضایعات و... می افتاد. هزار فکر در سرم می چرخید اما کاری از دستم برنمی آمد. ظاهرا پناه گرفته بودم اما دلم عین اسپند روی آتش بود؛ آرام نمی گرفت. سی سال تجربه کار در مجموعه ای را داشتم که هر لحظه زنگ عملیات از آن بلند می شد و باید بحرانی را مدیریت می کردیم، اما این یکی فرق داشت.
صحبتش را این طور ادامه می دهد: نمی دانم چند ساعت از آن آشوب گذشته بود؟ بامداد شده بود. چه شبی بود آن شب! بلند شدم اما روی پاهای خودم راه نمی رفتم. انگار فرد دیگری هدایتم می کرد. اصلا خاطرم نیست مسیر خانه تا ایستگاه را چطور رفتم. رسیده بودم ایستگاه. چندبار آب دهانم را قورت دادم تا باورم شود که بیدارم و چنین صحنه هایی را دارم به چشم می بینم. همه چیز به آهن پاره تبدیل شده بود. بوی باروت و دود و مرگ با هم قاتی شده بود و بغض را انداخته بود توی گلوی من و همکارانم. کسی نای راه رفتن نداشت. نشسته بودیم به تماشای طغیانی که کار آدمیزاد و بشر نبود!
با تأکید می گوید: ما برای رسیدن شهر به این نقطه و این زمان، کلی زحمت کشیدیم. بی مرام ها! با آبادی شهرمان چه کردید؟ با خانه ها و آدم ها و خادمان شهر چه کار داشتید؟ ما برای چیدن آجربه آجر آن عرق ریخته ایم. شرمتان باد!
روایت رضا خاکپور هم شبیه همین است. هنوز صحبت را شروع نکرده، می گوید: سالی که گذشت، ثابت کرد که درکنار هر رنجی، عزتی قرار دارد و هرچه سرش را زده اند، روییده و یک ساقه، چند ساقه شده است و همچنان رشد می کند.
خاکپور، مدیر منطقه7 آتش نشانی است که ایستگاه های مختلفی را شامل می شود؛ مثل ایستگاه21، 29، 37، 38، 42، 45 و در محدوده هایی نظیر پل فجر، بولوار دوم طبرسی، رسالت، پنج تن، کلات و... حساسیت کارشان را بیشتر می کند.
او می گوید: بروبچه های عملیاتی پذیرفته اند در مسیری که انتخاب کرده اند، هر لحظه و سایه به سایه، مرگ در کمین آن هاست و با آن کنار آمده اند و می آیند، اما نه این شکلی. زخم آن شب هیچ وقت از خاطر بروبچه های امدادرسان پاک نمی شود.
خاکپور می افزاید: باید بودید و می دیدید؛ عصر پنجشنبه بود. بروبچه های همه ایستگاه ها آماده باش بودند. قصد داشتم به تک به تک ایستگاه های مجموعه شخصا سر بزنم و با بچه ها گپ وگفت کنم. با خودروی سازمان بودم اما با لباس شخصی. در مسیر رسیدن به اولین ایستگاه، بی سیم اعلام کرد اغتشاشگران دو دستگاه اتوبوس را در میدان فجر به آتش کشیده اند.
مسیرم به پل فجر نزدیک بود؛ سرعت را زیاد کردم تا به موقع برسم اما ترافیک و نا آرامی گروه های آغتشاشگر، بیشتر از حد انتظار بود. جمعیت انبوهی عرض میدان فجر را بسته بودند و امکان تردد خودرو نبود. بالاجبار آن را چند خیابان پایین تر پارک کردم و به زحمت از میان جمعیت، راهی باز کردم تا به محل رسیدم. متأسفانه یک اتوبوس کاملا سوخته بود و کار از کار گذشته بود اما اگر نیروهای عملیاتی به موقع می رسیدند، امیدی برای نجات اتوبوس دومی بود.
فورا موضوع را به مرکز اعلام کردم. دلگرم نیروهای امنیتی اطراف بودیم که تلاش می کردند شرایط آرام شود. اتوبوس اول کامل سوخت و از بین رفت اما به داد دومی رسیدیم و از شعله های سرکش آتش، نجاتش دادیم. باید برمی گشتم به محلی که خودرو را پارک کرده بودم اما از هر طرف، سنگ ریز و درشت پرتاب می شد. بی سیم را خاموش کردم و هر طور بود، به ماشین رسیدم.
می گوید: عملیات ها معمولا در مکان هایی اجرا می شد که نیروهای امنیتی بودند؛ چون در غیر این صورت، امکان آسیب به خودرو و تجهیزات، افزایش می یافت که جبران آن به این سادگی ها نیست. آن شب بحرانی و سخت گذشت اما اصلا وصفش راحت نیست.
ادامه می دهد: به بچه های ایستگاه گفتم برای کم کردن حساسیت، چراغ ها را خاموش کنید. از پشت شیشه، صحنه ها را تماشا می کردیم. درخت ها را به آتش کشیده بودند و از دست ما کاری برنمی آمد. با لباس شخصی به کوچه زدم و هر طور بود، از میان جمعیت و هیاهو راه باز کردم و رفتم تا چند کوچه پایین تر. یک نگاهم به جمعیتی بود که آتش می زدند و می دریدند و می رفتند و یک چشمم به کوچه ها و شهری بود که بی گناه می سوخت و دل ما را می سوزاند.
روایتش از شب دوم این گونه است: «شب دوم در ایستگاه رسالت مستقر شدم. این آشوبگران از مردم نبودند. آخر کدام عقلی قبول میکرد که مردم نگذارند نیروهای امدادی به فریاد حادثهدیدهها بشتابند؟! از طرفی هم معلوم نبود که این آشوبها چند روز قرار است ادامه داشته باشد، برای همین به فکر روزهای آینده بودیم.
نمیشد که هرچه نیرو و خودرو و تجهیزات داریم در روزهای ابتدایی از دست بدهیم. مجبور شده بودیم تا زمانی که از حضور نیروهای امنیتی مطمئن نشدیم، به جایی اعزام نشویم.
داخل ایستگاه بودیم که اعلام شد بانکی آتش گرفته است. چند دقیقه ای که گذشت، مرد موتورسواری جلوی ایستگاه توقف کرد. کمک می خواست. نگران خانه های مجاور بانک بود که آتش به آن سرایت کند. تندتند و بلندبلند حرف می زد. گفتم «تا رسیدن نیروهای تأمین امنیت باید صبر کنید.» انگار نباید این عبارت را می گفتم. بحث بی فایده بود. نمی توانستم قانعش کنم که اعزام بچه های عملیات یعنی خطر برای ایستگاه و خودرو... گفت: «خودمان محافظت تان می کنیم.»
انگار منتظر شنیدن این جمله بودم. قبول کردیم و اعزام شدیم. یک گروه بزرگ از کسبه، مقابل اغتشاشگران ایستاده بودند تا ما کارمان را انجام دهیم. خستگی مان نشست با این کارشان. هنوز شعله های آتش بانک، خاموش نشده بود که اعلام کردند بانک دیگری هم آتش گرفته است، کمی پایین تر از آن. دوباره تردید برای رفتن و نرفتن و دوباره پیشنهاد حمایت مردمی: «ما حمایت تان می کنیم» و این بار، با یک جمع بزرگ، عازم محل دومی بودیم.»
خاکپور مکث می کند تا حرف هایش را جمع بندی کند: «پایان تاریکی هر شب، صبح به انتظار نشسته است. صبح سردِ خیابان ها و اتوبان های شهر را نفس آدم هایش دوباره گرم کرد و ما همچنان در سنگرمان برای خدمت ایستاده ایم.»